تبليغاتX
تنهای تنها منم

تنهای تنها منم

(( و زمانی که خداوند من را به زمین تبعید کرد... ))

گاه می اندیشم،                                                                                                                                        

       خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟         

       آن زمان که خبر مرگ مرا

       از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،

-          بی قید

و تکان دادن دستت که،

-          مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر راکه،

-          عجب!عاقبت مرد؟

        - افسوس!

کاشکی می دیدم!

  من به خود می گویم

     (( چه کسی باور کرد

             جنگل جان مرا

            آتش عشق تو خاکستر کرد؟))

 


 مهر و مهتاب- حمید مصدق

نوشته شده در Tue 22 May 2012ساعت 19:45 توسط خودم|

این نامه را با عذرخواهی می نویسم وقتی دلم تنگ است،گاهی می نویسم

بی شعر طی شد روزگاری سخت،حالا بعد از گذشت چند ماهی می نویسم

در نامه ای که پیش ازین دادی برایم پرسیده بودی از چه راهی می نویسم؟

گفتم که دل نازک شدم در شهر غربت با هر سکوت و هر نگاهی می نویسم...

با این که من شعرم نمی آید،اما تو تا وقتی بخواهی می نویسم.

فکر کنم دارم سخت ترین روزای عمرمو میگذرونم،خیلی روزای سختیه!میترسم آخرسر زیر این همه فشار کم بیارم،له بشم.دلم قلبم جونم وجودم یه چیزی یا بهتره بگم یه کسی رو میخواد یکی که مرحم دردام باشه یکی که آرومم کنه اما نمیتونم به دستش بیارم.

من اونو خیلی دوست دارم،عاشقشم،میمیرم براش.اون نفس منه عمر منه زندگی منه اما خود خدا میدونه که نمیتونم کاری کنم تا به دستش بیارم،دستم بستس اما اون فکر میکنه من نمیخوامش فکر میکنه دوستش ندارم.

دلم داره پر میکشه برای اینکه باهاش زیر یه سقف باشم،برای اینکه تموم احساساتمو بهش نشون بدم برای اینکه همه ی وجودمو بهش تقدیم کنم برای اینکه بفهمه وقتی میگم خدایا از عمر من بگیر بده به اون راسته از ته دلم میگم.قلبم داره آتیش میگیره از نبودنش.موندم چیکار کنم دارم دق میکنم.من خیلی دوستش دارم بخدا دوستش دارم اما...

خدایا خودت کمک کن.همه ی امیدم به توئه.دارم ذره ذره آب میشم از بین میرم.کمکم کن خدا جون کمکم کن.

نوشته شده در Thu 17 May 2012ساعت 19:4 توسط خودم

ای تو زیبای من

ای تو روح من، ای همه جان من

ای منی که تویی، ای تویی که منم

ای تک نشانه بی نشان من

بی تو من همیشه تاریکم

کجایی روشنای آسمان من

بی تو من تا ابد یک کویرم

خورشید من، دریای من، باران من

سراغی بگیر از دلم

ای تو آغاز من، ای تو پایان من

نوشته شده در Thu 23 Feb 2012ساعت 12:40 توسط خودم|

می خواست فریاد بزند،

اما باران

فرو برد در خود بال های کاغذی اش را

حالا

تکه های عریانی اش

زیر سایه برگ ها،پنهان شده است

و همچنان،

فرو می ریزد قطره های شبنم

از نردبان چشم هایش...

و سوال این است که:

<< آیا عروسک ها هم می گریند...؟>>

نوشته شده در Thu 23 Feb 2012ساعت 12:18 توسط خودم|

مرد یا مرد؟!

حالم بهم می خوره از مردایی که یه دقیقه واسه همسرشون وقت ندارن اما وقتی سرکار یه زنو می بینن همه چی یادشون میره و میگن در خدمتم!

یکی نیست بهش بگه اون موقع که زنتو می خواستی چقدر سختی کشیدی تا بهش رسیدی؟شب و روز نداشتی؛پس حالا چی شده که...؟!

حالم بهم می خوره از مردایی که با ماشین راه می افتن دنبال یه دختر هم سن دختر خودشون!

این که میگم مرد فقط میخوام جنسیتشونو بدونید و گرنه تو این زمونه "مرد" خیلی خیلی کم داریم.

حالم بهم می خوره از مردایی که فقط برای برطرف کردن نیاز جنسیشون میرن زن می گیرن.حالم بهم میخوره از مردایی که یه ذره غیرت ندارن،خودشون هزارتا کثافت کاری میکنن اما برای اینکه خودشونو به زنشون ثابت کنن صداشونو میبرن بالا!

حالم بهم میخوره از مردایی که بیست سال از ازدواجشون میگذره اما هنوز که هنوزه زنشونو نمی شناسن!

ای خدا...خدا... آره با توام،تویی که از اون بالا داری ما رومیبینی!هیچی،حیف که دوست دارم.خدا جون خیلی دلم پره میخوام بگم اما میترسم بعدا از گفتنشون پشیمون بشم.میخوام روزه بگیرم،روزه ی سکوت؛تا کی؟خودمم نمیدونم...!

تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني. . . دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني.

نوشته شده در Tue 20 Dec 2011ساعت 16:18 توسط خودم

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

                                           هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تو رسیدن

واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره

                                             بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگوببینم که چه رنگه روزگارت

                                      خیلی دوست دارم تومهتاب بشینم یه شب کنارت

سرتو با مهربونی بذاری به روی شونم       

                                       تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

از خودم بدم میاد،چقدر بده یکیو دوست داشته باشی اما هیچ وقت بهش نرسی،چقدر بده یکیو دوست داشته باشی،عاشقش باشی،واسش بمیری اما بهش بگی دوست ندارم! نمی خوامت!

چقدر سخته بدون اون زندگی کردن، چقدر سخته بدون اون نفس کشیدن آخه اون نفست بود حالا که نیست...!

چقدر سخته از این به بعد با خاطراتش زندگی کنی،بخندی،گریه کنی.چقدر سخته چشمای نازشو دیگه نبینی.

از این به بعد به کی بگم ... جونم...؟، به کی بگم دوست دارم ؟

دارم داغون میشم،دارم میترکم.بخدا سخته،سخته عاشق باشی اما معشوق نداشته باشی،یعنی داشته باشی اما هیچوقت کنارت نباشه.

 

نوشته شده در Mon 5 Dec 2011ساعت 14:2 توسط خودم

آنگاه که خنده بر لبت می میرد     چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو    امروز دلم بهانه ات می گیرد


من ماندم و حلقه طنابی در مشت      بارفتن تو به زندگی کردم پشت

بگذار فردا برسد  می شنوی         دیروز غروب عاشقی خود را کشت


میگن عاشق بی قراره همیشه چشم انتظاره

برای چشمای عاشق گریه کردن افتخاره

میگن عاشق دل شکستس زبونش همیشه بستس

میگن عاشقا همیشه  کشتیشون به گل نشستس

آرزوهاشون قشنگه  دلاشون صاف و یه رنگه

نمی دونن چرا دنیا  داره با اونا می جنگه

میگن عاشقا نجیبن  تو رفاقت بی رقیبن

حقشونو نمی گیرن  توی این دنیا غریبن

نوشته شده در Sat 3 Dec 2011ساعت 0:7 توسط خودم

هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم...

قسم به تین و عنکبوت به مرغ باغ ملکوت از ته دل بهت میگم دنیا فدای تار موت...
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ...
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن ...
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ....
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات...
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت ...
از خدا نخواه که همه دنیا رابه تو بدهد , از خدا بخواه کسی را به تو بدهد که تو را به همه دنیا ندهد...
چراغ را خاموش کن سر تا پا ايستاده ام به آغوشم بيا , بي ماه شب کامل نمي شود...

او هوايم را داشت وقتي که پياده رو ها ليز و يخبندان بود بي هوا رفت بي هوا ماندم و چه هوايش امروز که پياده رو ها ليز و يخبندان است در سرم پيچيده است...

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني و آن وقت آرام زير لب بگويي....گل من باغچه نو مبارک...

خوش باش که زنده اي...چون فرصت داري عشق بورزي...کار کني...بازي کني و ستاره ها را از پايين ببيني...

خود را رها مي کرد تا هر چه ميخواهد اتفاق بيفتد.برايش مهم نبود!از بالا ترين به پايين ترين مي رسيد مدتي مي ماند و از بين ميرفت و فراموش ميشد.برف مي آمد!

 خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه...

بیا کلاغ پر بازی کنیم:روزای بی تو بودن پر!فکر بی تو بودن پر!دوست داشتن کسی جز تو پر!عشق کسی جز تو تو سرم پر!گلم فقط تو نپر...!

یادت دلتنگم میکنه!اسمت دیوونم میکنه!صدات عاشق ترم میکنه!نگاهت وابسته ترم میکنه!میدونی چی آرومم میکنه؟داشتنت...

نوشته شده در Mon 31 Oct 2011ساعت 19:20 توسط خودم

عشق خودش خواهد آمد.نمی توان از آن فرار کرد.عشق خودش آهسته آهسته و در گوشه ای می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند کم کم مثل ساقه ی مهر گیاه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند،به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی...


آن شب،یک شب پر ستاره نبود...یک شب زیبای بهاری نبود...یک شب آرام و مهتابی نبود،یک شب با هوای مطبوع و دل انگیز پاییزی نبود...فقط یک شب بود...یک شب سرد که او هم بود...او تنها عشق من بود!


شب ها که تو میای خونه        خونه قشنگه "همخونه "

گاهی شب ها که دیر میای     از این و اون دلگیر میای

من می میرم و زنده میشم      تا تو برسی به خونه

شب ها که تو میای خونه        خونه قشنگه " همخونه "


نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

به اوج می برد،مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود.


یادت باشد!عاشق باش،عاشق بمان،عاشق بمیر... و عشق و تنها عشق انسان را انسان می کند.

                                                                                             منبع:همخونه

نوشته شده در Wed 12 Oct 2011ساعت 0:0 توسط خودم|

خیلی سخته روزشماری کنی تا ببینی کی می خواد تموم بشه!

خیلی سخته بدونی روزای آخره،اون می خواد بره!

خیلی سخته بدون اون زندگی کردن،آخه اون نفسته؛آدم چطوری می تونه نفس نکشه اما زندگی کنه؟!نمیشه،به خدا نمیشه!

خیلی سخته از الآن به بعد فقط با خاطراتش زندگی کنی؛بگی یادش به خیر اون موقع ها...!

خیلی سخته همش یه بغضی تو گلوت باشه؛بغضی که از بس قورتش دادی داره بزرگ و بزرگ تر میشه!

خیلی سخته راه بری اما به اون فکر نکنی!

خیلی سخته ببینی قلبت داره آتیش می گیره اما هیچ کاری نمیتونی کنی!

خیلی سخته پیشش باشی اما بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی!

خیلی سخته تو رویاهات بغلش کنی به امید اینکه یه روزی واقعی میشه اما واسه همیشه رویا بمونه!

خیلی سخته بهش بگی هیچ وقت تنهات نمیذارم اما بذاری چون نمی خوای اون سختی بکشه!

خیلی سخته ندونی از این به بعد کی می خواد مواظبش باشه،یعنی حواسش بهش هست؟اذیتش نمی کنه؟ناراحتش نمی کنه؟به حرفش گوش می کنه؟آخه اون وقتا حتی وقتی منو ناراحت می کرد،اذیت می کرد اگه یه چی می خواست سریع به حرفش گوش می دادم آخه نمی خواستم ناراحت بشه،آخه اون جون منه.کاش یه جوری با خبر می شدم که کی مواظب فرشته ی منه؟لیاقتشو داره؟

خدا جون من راضیم،هر چی تو بگی.فقط یه چند تا خواهش ازت دارم...

مواظبش باشیا.نکنه تنهاش بذاری،حتی واسه یه ثانیه.نکنه باهاش قهر کنی،اذیتش کنی.هروقت خواستی منو اذیت کن اما نذار حتی یه خار به پاش بره.خدا جون از عمر من بگیر بده به اون.من این دنیا رو بدون اون می خوام چی کار؟؟؟

" دلم پوسید با این همه سختی که توشه " ، " دلم گرفته از این همه دردی که توشه "                            " واسم عجیبه که چطوره اشکم خشک نمی شه..."

                                                                                                                      دوستت دارم

نوشته شده در Tue 23 Aug 2011ساعت 11:36 توسط خودم

چقدر بده به زور زندگی کنی،چقدر بده همه چی اجبار باشه حتی وقتی میخوای در مورد آیندت تصمیم بگیری!چقدر بده به زور شوهرت بدن!چقدر بده کسی رو میخوای اما نمیتونی بهش برسی چون خودت نمیتونی تصمیم بگیری،چون زور بالا سرته.اون وقت یکی همینجوری از راه برسه بدون اینکه ببینیش،بشناسیش،از همه مهمتر اصلا ندونی دوستش داری یا نه!چقدر بده نتونی حرف دلتو بزنی.چقدر بده که اصلا ازت نپرسن میخوایش یا نه؟!چقدر بده یه عمر کنار یکی باشی که دوستش نداری.چقدر بده تا یه دعوا میشه به بچت بگی فقط به خاطر تو موندم و گرنه من یه لحظه هم نمیتونم با این مرد زندگی کنم.چقدر بده با یاد کسی زندگی کردن.چقدر بده کسی رو که میخوای،پیشت باشه اما بدونی هیچوقت نمیتونی بهش برسی.چقدر بده...

ای خدا اگه زندگی اینه،نمیخوامش.مال خودت...

نوشته شده در Tue 19 Jul 2011ساعت 20:50 توسط خودم

بابابزرگ خوبم سلام.نمی پرسم خوبی؟!چون مطمئنم که خوبی.مگه می شه کسی پیش خدا باشه،بد باشه!

بابابزرگ اینجا رو زمین به هر کی می گم بابابزرگم تو مدینه رفته پیش خدا،می گن خوش به سعادتش؛حتما قلبش پاک بوده که خدا این همه دوستش داشته.

از اون جا چه خبر؟چه شکلیه؟کی فکرشو می کرد بری و دیگه برنگردی!همه داشتن خودشون رو برای استقبال از تو آماده می کردن.بهت حسودی می کنم!خیلی خوب زندگی کردی.خیلی مهربون بودی.همه دوست داشتن.وقتی رفتی همه رو سوزوندی.یه لحظه گوشاتو بگیر می خوام یه چی به خدا بگم.خدا جون اینجا همه از این که بابابزرگم دیگه نیست ناراحتن.من راضیم همین الآن منو ببری پیش خودت و بابابزرگم رو بفرستی رو زمین.می شه؟!

خدا جون می دونم اون خودش می دونست که دیگه برنمی گرده!چون اومده بود خودتو ببینه که دید!ازت یه خواهش دارم "مواظبش باش".بابابزرگ عزیزم دوست دارم.

نوشته شده در Mon 4 Apr 2011ساعت 21:18 توسط خودم

قسمت شکایت نامه از وب حذف شد.

بعد از شنیدن اظهارات متهم شکایت پس گرفته شد و شاکی رضایت داد.


الآن فهمیدم برای چی اون همه گریه کردی!نمی دونم چی بگم.خودت بهتر می دونی داری چی کار می کنی!اون اومده بود خودتو ببینه.به آرزوش هم رسید.یکی از بهترین،مهربون ترین،خوش قلب ترین و زیباترین بنده هات رو بردی پیش خودت.به خودت میسپارمش.مواظبش باش.اون یه فرشته بود روی زمینت...
نوشته شده در Mon 14 Mar 2011ساعت 0:12 توسط خودم

خدا جون سلام.حالت خوبه؟حال من رو خودت می دونی!یادته یه بار تو خواب دیدم اومدم پیشت.نه یه بار نبود،دو بار بود.نمی دونم شایدم بیشتر!چقدر خوشگل بودی.لباست خیلی قشنگ بود.به قول زمینی ها "بهت می اومد"

چی میشد اگه من هم همون بالا پیش تو بودم.یعنی هیچ وقت به زمین نمی اومدم.خودت می دونی این حرفا از روی نا امیدی نیست.می دونی که هیچ وقت ناامید نمی شم.می دونی چقدر می خوامت.می دونی چقدر دوست دارم.همه اینا روخودت می دونی.تویی تک ستاره قلبم.تویی تمام وجودم.من اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم.

این عادت منه که وقتی یکی رو می خوام دوست دارم فقط برای من باشه.تو هم فقط برای من باش.البته می دونم تو اون قدر بزرگی که به همه می رسی.ازت گله دارم!خودت می دونی که نمی تونم بهت بگم دوست ندارم.آخه تو بگو کسی می تونه به عشقش بگه دوست ندارم.اما می تونم ازت گله داشته باشم؟ازت شکایت کنم؟راستی به کی باید شکایتمو بگم؟به خودت میگم.

این دلی که برام ساختی چقدر تحمل داره!چرا باهاش این جوری می کنی؟!من با خودم و خودت عهد بسته بودم دیگه عاشق نشم.این جوری سخت بود اما همه چیز داشت درست پیش می رفت.پس چرا این جوری کردی؟چرا دوباره عاشقم کردی؟!می خوای عذابم بدی؟عذاب دادنت هم قشنگه.

راستی چرا به ما عقل و قلب دادی؟باور کن این دوتا با هم نمی تونن بسازن!باید یکیش باشه.همون عقل بهتره.اگه می تونی درستش کن.از این به بعد فقط عقل باشه،فقط عقل...

تو که می دونستی من چقدر دوستش دارم.تو خوب می دونستی.فکر کنم حسودی کردی.نخواستی برای من باشه.اون ازم خداحافظی کرد اما صبر نکرد من جوابش رو بدم،رفت...اما من منتظرش می مونم.بالاخره که می بینمش.شاید این پایین روی زمینت نشه.اما مطمئنم اون بالا پیش خودت میشه.باهاش کلی حرف دارم.خدایا یه چیزی...دیگه عاشق نمیشم.این دفعه فقط به خودم قول میدم.این طوری تو خوشحال تری.دیگه فقط برای توام.اما چه عیبی داشت تو این دنیای بزرگت من و اون با هم باشیم.قول می دادیم اذیتت نکنیم.اما خب نشد دیگه.

خدا جون خودت می دونی چقدر نوشتن رو دوست دارم.اگه بخوام تا آخر عمر برات می نویسم.جالبه،نمی دونم چی کار کردی دیگه از چشمام اشک نمیاد.فکر کنم خشک شده.اما چشمام داره می سوزه.تو دیگه کی هستی!می خوام بخوابم.شاید تو خواب اومدم اون بالا پیشت.اگه اومدم همون بالا نگهم دار،نذار برگردم.مگه نمی خوای فقط برای تو باشم پس بذار اون بالا بمونم.دوست داشتنم تموم نمیشه،نه برای تو نه برای اون.درسته اونو ازم گرفتی.اما نمی تونی دوست داشتنم رو بگیری.ازت یه خواهش دارم.مواظبش باش.خیلی گلی.

و در آخر می گم"دوستتان دارم و خواهم داشت.فراموشتان نمی کنم و نخواهم کرد"


نوشته شده در Wed 2 Mar 2011ساعت 12:7 توسط خودم

چقدر سخته کسی رو که دوستش داری ، عاشقشی، تو روز تولدت از دست بدی.چقدر سخته به خاطر این که روت نمیشه ، خجالت میکشی ، به خاطر این که آبجی نداری به کسی که عاشقشی بگی آبجی.چقدر سخته اونی که دوستش داری تولدت رو تبریک بگه ولی آخرش بگه دیگه نه...

میگن عشق در یک نگاه؛ولی من که هنوز ندیدمت،پس چرا مجنونت شدم.

چقدر سخته در کنار عشقت باشی ولی بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی.چقدر سخته روزی که شاد شادی یه دفعه بگه نه،دیگه نه...بگه تو دوستم نداشتی.بگه تو به فکرم نبودی.منی که اون همه براش کار کردم.اما اشکالی نداره.دل من همیشه تنهاست.دیگه عادت کرده این دل.هنوزم دل من می خواد اون خوشحال باشه.می خواد که اون شاد شاد باشه.باشه اشکالی نداره.ای دل من.ای دل بیچاره من.می دونم حال تو رو من.می دونم خیلی خرابی.دیگه چاره ای نداری.دوباره تو موندی و اون یار قدیمی. 

نوشته شده در Fri 18 Feb 2011ساعت 2:31 توسط خودم

فردا روز بزرگی است.فردا روز نابودی است.فردا روز تنها شدن است.فردا روز مرگ است.فردا روز تنهایی ابدی است.فردا هیچ وقت فراموش نمی شود.فردا...فردا...ای کاش فردا را نمی دیدم.ای کاش فردایی وجود نداشت.فردا روز شکستن قلب هاست.فردا روز پیروزی عقل است.فردا یک روز بعد از تولد است.تبریک ای تنهایی.باز هم تو بردی.

بسه دیگه.کافیه.چرا دست از سرم بر نمیداری.چرا تنهام نمی ذاری.آخه منم آدمم.چرا همش حسودی می کنی.چشم دیدن بالاتر از خودتو نداری!می دونم دوستم داری.منم دوستت دارم.اما اونو بیشتر دوست دارم.چون اونه که به من امید میده.اونه که منو به زندگی امیدوار می کنه.اونه که عاشقانه دوستم داره.
اشکال نداره.بازم تو بردی.بازم فقط برای تو شدم.می تونی به همه بگی.آره به همه بگو یه بار دیگه شکستش دادم.یه بار دیگه به دستش آوردم.فقط یادت باشه این رسمش نیست.

ای کاش عزیزترینم فقط برای من بود.ای کاش...

نوشته شده در Fri 18 Feb 2011ساعت 1:56 توسط خودم

تو این کره خاکی که همه دارن توش زندگی می کنن(البته زندگی داریم تا زندگی!)،یه خانواده بود که زبان زد همه بود؛از همه نظر.بهرام از صمیم قلب خانوادش رو دوست داشت.برای اون ها همه کار می کرد.تو کارش خیلی موفق بود.پرده دوز ماهری بود و تو این کار خبره بود.اینو همه می دونستن.دو دختر زیبا،دوست داشتنی و درس خوان به نام های ندا و رویا داشت.

خوب طبق معمول وقتی یه زندگی خوب پیش بره،خیلی ها حسودی می کنن و دشمنی شون رو شروع می کنن.یه روز به بهرام پیشنهاد وسوسه کننده ای شد. ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در Thu 20 Jan 2011ساعت 18:27 توسط خودم|

تنهای تنها منم

امید تازه از اون محله رفته بود.اما پوریا نمی تونست خودشو راضی کنه که بره و با سحر دوست بشه.این کارش رو نوعی خیانت می دونست،خیانت به بهترین دوستش؛خیانت به امید.اما امید دیگه از اونجا رفته بود.دیگه با سحر کاری نداشت.یه زمانی با هم دوست بودند اما الآن دیگه نه!

پوریا از قبل سحر رو دوست داشت اما به خاطر امید حرفی نزده بود.پوریا یک سال از امید بزرگ تر بود.امید داداش نداشت؛اون پوریا رو  مثل داداش دوست داشت.آخرای خرداد،بعد امتحانات بود که امید رفته بود.بعد از چند هفته پوریا بالاخره تصمیم خودشو گرفت.یه نامه نوشت و به سحر داد و ازش تقاضای دوستی کرد.پوریا خیلی احساساتی بود بیش از اون چیزی که فکرشو کنید و این احساس رو فقط برای عشقش می گذاشت.دم دمای غروب بود که پوریا جواب خودش رو با یه لبخند گرفت.اون شب پوریا از شادی نمی دونست چی کار کنه.اما هنوز ته دلش نگران امید بود؛اگه بفهمه چی میشه،چه فکری می کنه.

رفتار پوریا عوض شده بود و خودش حس میکرد که خانوادش کم کم دارن متوجه میشن.اما اون سحر رو دوست داشت.با تمام وجود به سحر خوبی میکرد،اونو می پرستید،براش می مرد.با هم بیرون می رفتن.بعضی موقع سحر به پوریا می گفت تو چرا این همه خوبی،من لیاقت این همه خوبی رو ندارم،نمی دونم چه طوری جبران کنم.اما پوریا عاشق بود،عاشق... و این برای جواب همه این ها کافی بود.

روزها همین طور سپری می شد.آخرای تابستون بود که بچه ها خبر دادن که امید برگشته.از قبل داستان رو بهش گفته بودن.پوریا نمی دونست چی کار کنه.بعد از چند ساعت هم دیگه رو دیدن.اما امید هیچی نگفت،انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.از فردای این روز رفتار سحر عوض شد.دیگه پوریا رو تحویل نمی گرفت،جوابش رو نمی داد.تا این که یک روز فهمید امید دوباره با سحر دوست شده!پوریا بهم ریخت.به اتاقش رفت تمام عکسهایی که با تمام وجود دوستشون داشت آتیش زد.قاطی کرده بود اما کاری نمی تونست بکنه.چند روز بعد امید به خواستگاری سحر رفت و اونم قبول کرد.پوریا با تمام وجود،حتی بیشتر از خودش سحر رو دوست داشت اما...به خودش میگفت دیدی چه طوری جبران کرد!اون آرزو میکرد کاش هیچ وقت به سحر تقاضای دوستی نمی داد.اما دیگه دیر شده بود.اون تصمیم گرفت دیگه عاشق نشه و هیچ وقت احساسش رو بروز نده و برای همیشه تنها بمونه.

الآن سه سال از این داستان میگذره و امید و سحر دارن با هم زندگی میکنن و پوریا هنوز روی قولش مونده و هنوز تنهای تنهای تنهاست و شاید تنهای تنهای تنها بمونه.

نوشته شده در Fri 3 Dec 2010ساعت 21:49 توسط خودم|

* در زندگی فهمیده ام که یک زلزله 7 ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند.28 ساله

* فهمیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته ( از این قسمت باز کنید ) سخت تر از طرف دیگر است.54 ساله

*فهمیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت توی جیبته روی یخ راه بری.12 ساله

* فهمیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی (( دوستت دارم )).61 ساله

* فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم.48 ساله

* فهمیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم.38 ساله

* فهمیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.20 ساله

* فهمیده ام وقتی مامانم میگه (( حالا با شه تا بعد )) این یعنی ، نه.7 ساله

* فهمیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.42 ساله

* فهمیده ام بیشتر چیزها که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتد.64 ساله

* فهمیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم.5 ساله

* فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک (( زندگی خوب )) حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند.72 ساله

* فهمیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد.29 ساله

* فهمیده ام که بیشترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام.26 ساله

* فهمیده ام وقتی یه مرد به زنش میگه : (( دیوونه )) منظورش اینه که : بدون شک برات میمیرم.25 ساله

* فهمیده ام همه کسانی  که دوستم دارند ، دوست ندارم.30 ساله

* فهمیده ام که این ضرب المثل (( گر صبر کنی ز گوره حلوا سازی )) همیشه جواب نمیده.130 ساله

* فهمیده ام که همیشه تلاش جواب میده و از این مطلب فهمیدم که هر کسی اندازه ذهنیتش و تجربیاتش می فهمه و کاری به سن نداره.28 ساله

* فهمیده ام که نباید کسی رو خیلی زیاد دوست داشت.18 ساله

نوشته شده در Fri 17 Sep 2010ساعت 17:23 توسط خودم|

-الو سلام ميترا خانوم؟

- بله بفرمائيد.

-ميخوام بگم....................

-خوب حرفتونو بزنيد.

-خيلي چيزها ميخواستم بگم ولي الان همش يادم رفت.

-پس هر وقت يادت اومد زنگ بزنيد.

-ميشه براتون نامه بنويسم.

-آره چرا نميشه.

-منو شناختيد مجيدم خونمون يه کوچه پائين تر از خونه شماست.

-آره شناختم.

-من با اجازه شما فردا نامه رو ميارم بدم به شما.

-باشه.

-خدانگهدار.

-خداحافظ.

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در Sun 12 Sep 2010ساعت 14:57 توسط خودم|


آخرين مطالب
» مهر و مهتاب
» روزای سخت زندگی
» باران من...
» عروسک
» خیانت!
» سهم من از عشق...!
» دلتنگی...
» ت . م !
» عشق...!
» شاید پست آخر...

Design By : Pichak